h1

. شلغم (1) : Skiing On The Shit

می 25, 2008

 

 

 

پيش گفتار مترجم

 

دفتري را كه در دست داريد يا روي ميز گذاشته ايد ترجمه اي است از كتاب ارزشمند ” Skiing On The Shit ” كه به طور مستقيم از ترجمه ي انگليسي آن ترجمه شده است و براي دقت بيشتر با برگردان هاي سانسكريت و عبري آن نيز مطابقت داده شده است . ترجمه حاضر ، نخستين كتابي است كه تا كنون در زمينه ي “  عرفان ديجيتال كاريزماتيك ” در اين كشور به چاپ رسيده است و اميدوارم كه مورد توجه استادان ، دانشجويان و ديگر اهل فن - كه با كمبود ماخذهاي معتبر و به ويژه ترجمه هاي اصيل و جنتلمن رو به رو  هستند - قرار گيرد .

ترجمه ي اين كتاب را به روح بزرگوار مادر همسرم ، دوشيزه ي ناكام  Penelope Pervert پيشكش مي نمايم . ضمنا ياد آوري مي كنم تمامي پانوشت هايي كه به متن افزوده شده از مترجم است ؛ مگر مواردي كه ماخذ آن ذكر شده باشد . همچنين بديهي است كه مترجم ، مسوول نظرات نويسندگان نيست .

 

W.C

 

 

پيش گفتار نويسندگان

 

سال ها است كه انديشمندان ، كارشناسان و دانش پژوهان رشته هاي گوناگون : جامعه شناسان ، اقتصاد دانان ، سياستمداران ، زيست شناسان ، روان شناسان ، پزشكان ، شاعران ، نويسندگان ، فيزيكدانان ، كارگردانان ، نظاميان ، نقاشان ، حقوق دانان ، ستاره شناسان ، تاريخ نگاران ، تراشكاران ، ورزشكاران ، مهندسان ، جُرم شناسان ، پرستاران ، خوانندگان ،‌ طراحان جدول ، آشپزها ، متالورژيست ها ، پيكر تراشان و … كوشيده اند آثار گوناگون جنگ گذشته را كه به  Special Effect’s War يا به طور خلاصه S.E.W. معروف است مورد بررسي قرار دهند ولي متاسفانه ، به دليل فقدان مدارك مستند و معتبر ، بيشتر اين تلاش ها يا با شكست رو به رو شده اند و يا تحليل درستي از وقايع ارائه نداده اند .

كتابي كه اكنون پيش روي شما است حاصل تلاشي گسترده و طاقت فرسا براي پي بردن به حقيقت است ؛ هرچند كه خود نيز اعتراف مي كنيم نمي تواند زياد معتبر باشد زيرا يكي از دو طرف درگير در جنگ كاملا نابود شده است و هيچ مدرك ، نوشته ، نقاشي ، فيلم ، اسلايد ، عكس ، كاست ، ديسكت ، نامه ، و يا حتا شاهدي كه بتواند آن كشور و مردمش را به ما بشناساند وجود ندارد . با اين حال اميدواريم كوشش ما بتواند نيازهاي فكري ، جسمي ،  عاطفي ، ذهني ، جنسي ، رواني و … شما خواننده ي گرامي را برآورده كند و در كمال فروتني پذيراي نظرها و پيش نهاد هاي تان هستيم .

در همين جا لازم است از كمك ها و هم فكري هاي استادان ارجمند : پروفسور S.Delirium  ، دكتر مهندس M.Nicotine  و سرهنگ P.Caffeine  سپاسگزاري نماييم . همچنين بايد از دانشجويان سال آخر رشته ي توتولوژي دانشگاه L.S.D   ياد كنيم كه در جمع آوري و مرتب كردن فيش ها ، با دو رويي و اشتياق فراوان ما را ياري نمودند .

 

گرافيته پنسيلووسكي / پيپر استراوسون

 

 

مقدمه

 

از روايات چنين بر مي آيد كه در يك روز آفتابي ، چوپاني كه در جستجوي گوسفندان گم شده اش در دشت ها آواره بود به سرزميني مي رسد كه انگار بهشت است : همه جا سر سبز ، رودها پر از آب ، درختان خم شده از سنگيني ميوه هاي شان ، پرندگان آواز خوان ، سيب ها پر از كرم ، آسمان آبي ، خورشيد زرد ، برگ ها سبز ، خاك قهوه اي ،‌ آب بي رنگ و گاهي سياه ، خون سرخ ، چشم ها كور ، كيسه زباله ها لبريز ، موش ها چاق ، چاقو ها تيز ، خانه ها بي در ، زيتون ها سرشار ، چراغ قرمز ها سبز ، چراغ سبز ها قرمز ، كبوتر ها بي پر ، كبريت ها  بي سر … چوپان خم مي شود قمقمه اش را از شير-نسكافه اي كه در يكي از رودها جريان داشت پركند كه چيزي در درونش به حركت در مي آ يد ، چيزي همچون آگاهي ، و ناگاه انفجاري روي مي دهد … انفجار در خود ، اثر در بيرون . او از ترس چشمانش را مي بندد و  انفجار ها تكرار مي شوند : دو … سه … چهار … پنج … شش … هفت . چوپان احساس  مي كند دل دردي كه از صبح به خاطر خوردن مشتي لوبيا به آن دچار شده بود كاملا از بين رفته است پس با شادي چشمانش را مي گشايد و آن سرزمين را فارتلند[1] مي نامد .

گروهي به درستي اين روايت مشكوك هستند ولي ما بر اين پنداريم كه حقيقت زيادي در آن نهفته است و نبايد در آن شك كرد . به قول آكادميسين  مولدي[2] : ” هرچند كه ريش تراش برقي پيشرفته است ولي به خوبي تيغ هاي سنتي ريش را نمي تراشد ؛ مگر اين كه آگهي هاي تله ويزيوني چنين بگويند “… ( ابريشم آهنين ، جلد يك از صفحه ي 2 تا 620 و جلد دو از صفحه ي 1 تا 673 )

مي دانيم براي شما نيز اصلا مهم نيست كه بر سر آن چوپان چه آمد و چگونه شد كه آن فارتلند به اين فارتلند مبدل گشت ، پس در صفحه هاي آينده به بحث اصلي مان كه علل آغاز جنگ است خواهيم پرداخت و ديدگاه هاي افراد گوناگون را مورد بررسي قرار خواهيم داد . در حقيقت چه تفاوتي مي كند كه نياكان ما چگونه بوده اند ، چه مي كرده اند و يا مزخرفاتي از اين دست ؛ بنا براين كمي به جلو مي آييم و به سده ي كنوني گام مي گذاريم … همين سده ، و درست همان زماني كه پرزيدنت لالاباي[3] در ساعت بيست و چهار* آن روز ( روز هفتمِ ماه دهمِ سال دوهزار و پانصد و بيست وهفت ) به كشور همسايه يعني بلچلند[4]  اعلام جنگ داد و نيم ساعت بعد خبرگزاري ها اين خبر را به تمام جهان مخابره كردند :

 پرزيدنت لالاباي گفت : من چيزي ، جايي و يا كسي را به نام بلچلند نمي شناسم و مطمئن هستم بلچلند هرگز وجود نداشته ، ندارد و نخواهد داشت . آيا بهتر نيست بپنداريم كساني كه اين اسم را بر سر زبان ها انداخته اند آن را از توي خشتك شان در آورده اند؟   

 متاسفانه اين واژه ي دور از ادب لكه ي سياهي است كه در كارنامه ي آن رييس جمهوري فقيد خودنمايي مي كند ؛ ولي چه مي شود كرد كه هركس در زندگي اش براي يك ثانيه هم كه شده ، دچار لغزش مي گردد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتار نخست

 

ديدگاه هاي افراد گوناگون درباره ي علل آغاز جنگ

 

 

درباره ي دلايل آغاز S.E.W. ديدگاه هاي گوناگوني وجود دارد كه ما بي هيچ نقد يا تفسيري آنها را در ذيل مي آوريم :

 

پروفسور پيگمن[5] ، رييس سازمان نظارت بر سازمان ها ، مي گويد : ” من حدس مي زنم علت اين جنگ كسري تراز بازرگاني فارتلند نسبت به بلچلند ، يا كمبود مواد اوليه ، يا سقوط ارزش سهام در بورس ، يا ركود بازار هسته ي سيب زميني وحشي و چوب درخت توت فرنگي آفريقايي ، و يا دلايل ديگر بوده است . ” وي در اثبات نظريه خود بيان مي كند كه : ” هميشه بهترين دلايل را من ارائه داده ام . ” ( ميعاد در لجنزار ، ج 10 ،  1347 )*

پروفسور كسپول[6]  كه از نوابغ علم ميكروبيولوژي به شمار مي آيد و داراي مدرك فوق ليسانس جامعه شناسي فردي نيز هست ، در كتاب خود به نام تاريكي و باز هم تاريكي ، نوعي بيماري انگلي در قسمت پاياني روده بزرگ پرزيدنت لالاباي ، و تاثير آن بر اعصاب شنوايي و بينايي را علت آغاز جنگ مي داند . به عقيده ي وي اگر پرزيدنت لالاباي به پزشكان فارتلندي اعتماد مي كرد و از يك پزشك بلچلندي - كه به بهانه قرار ملاقات با دوست دخترش دعوت او را نپذيرفت - درخواست نمي كرد او را معالجه نمايد ، اين جنگ در نمي گرفت .**

سرهنگ جنوسايد[7]  - پسر دريادار جنوسايد ، فرمانده نيروي زميني ارتش فارتلند - در اتوبيوگرافي اش مي نويسد : “  يك ارتشي نه اجازه دارد و نه به خود اجازه مي دهد كه از اسرار سياسي كشورش آگاه شود و بايد تا حد امكان خود را درگير مسايل نظامي نيز نكند و هميشه گوش به فرمان بالاترين قوه ي اجرايي كشورش باشد زيرا از قديم گفته اند : حيف از جنگ كه به نظاميان واگذارش كنيم *  ؛ با اين حال ، شادروان پدرم گاهي كه شراب مي نوشيد و مست مي كرد جمله اي را كه با گوش هاي نازنين خودش از پرزيدنت محبوبم ، لالاباي ، شنيده بود زير لب زمزمه مي كرد : اگر جنگ وجود نداشته باشد صلح هيچ مفهومي ندارد ، پس براي رسيدن به صلح نخست بايد درگير يك جنگ شد . و گاهي نيز مي گفت : به قول پرزيدنت لالاباي ، اگر جنگ نباشد ارتش نيست و اگر ارتش نباشد من نيستم و اگر من نباشم همان بهتر كه كسي نباشد … ” ( چهار قارچ آسماني ، ج 2 ، صص 77-76 )

خانم ماري جوانا وارنر[8]  ، متخصص شانتاژ باليني ، ضمن بيان مطالعات و تحقيقات شخصي اش در گفتگويي با خبرنگار هفته نامه بسيار معتبر ميدنايت گراجويتس[9] اظهار مي دارد : ” پرزيدنت لالاباي هرگز دوست نداشت درباره ي علت آغاز جنگ سخن بگويد و حتا به من كه نزديك ترين فرد به او بودم نيز در اين باره چيزي نمي گفت … كم-كم داشتم نوميد مي شدم كه ناگهان بخت به من روي آورد … تازه خوابش برده بود و من هم داشتم آماده رفتن مي شدم كه صدايش را شنيدم و فكر كردم صدايم مي كند اما او خواب بود . مي خواستم از در بيرون بروم كه دوباره صدايش را شنيدم … فهميدم دارد در خواب حرف مي زند ، كنجكاو شدم كه چه مي گويد به همين دليل جلو رفتم و گوش دادم… ايشان بريده-بريده و نامفهوم سخن  مي گفتند ولي من با كمك گرفتن از تجربه ها و تخصصم گفته هاي او را تجزيه و تحليل كردم و به اين نتيجه رسيدم كه او در جواني عاشق يك دختر بلچلندي مي شود ولي پس از مدتي دختر مي ميرد و او نيز كينه ي دختر را به دل مي گيرد و پس از رسيدن به قدرت ، تمام يادگارهاي آن دختر را نابود مي كند . “  

آقاي نپ[10] ، پايه گذار جنبش نيو اسليپيسم[11]  مي گويد : ” علت جنگ ، كار زياد و عدم استراحت پرزيدنت لالاباي و آثار رواني ناشي از آن بوده است زيرا هيچ كس به ياد ندارد پرزيدنت لالاباي بيشتر از چهارده ساعت در شبانه روز خوابيده باشد .” او براي اثبات تئوري خود دليل زير را ارائه مي كند : ” با پيروانم**  در عالم هپروت بوديم كه ديدم سگي سرخ سوار بر اسبي سپيد به دستور صاحبش براي من بوسه مي فرستد ، ناگهان يك كلاغ  هر دو را از روي زمين بلند كرد و برد . وقتي آنچه را كه ديده بودم براي پيروانم بازگو كردم همه ي آنها نيز اين رويا را مشاهده نموده بودند . آنها از من خواهش كردند اين رويا را تفسير كنم ، پس به آنها گفتم به زودي اتفاق بزرگي رخ خواهد داد . هنوز چهل روز از اين واقعه نگذشته بود كه از برنامه ي دمي با تاريخ راديو شنيديم دو ماه پيش چهار بمب اتمي موجب پيروزي ما در جنگ شده است . ” * ( Holy Copies , p. 33 )

والاگهر نايتمار لالاباي[12] ، بيوه ي پرزيدنت لالاباي ، در مصاحبه اي با روزنامه پر تيراژ فارتينگ استاندارد[13] به مساله جنگ مي پردازد و مي گويد : ”  اگر درست به ياد داشته باشم جنگي اتفاق افتاد ولي نمي دانم با كجا جنگ كرديم … آن روز ها سخت درگير مبارزات انتخاباتي انجمن حمايت از دوستداران قرقاول با سس گوجه فرنگي بوديم … درست است ما با يك كشور جنگيديم … شايد با پافيستان[14]  بود شايد هم با يك جاي ديگر ولي بلچلند هرگز … آخر شما قضاوت كنيد ؛ چگونه مي توان با كشوري كه وجود نداشته است و ندارد و نخواهد داشت جنگ كرد ؟! راستش را بخواهيد نمي دانم چگونه اين نام به يك باره بر سر زبان ها افتاد ، گاهي خود من نيز دچار ترديد مي شوم كه مبادا … ولي پس از تماشاي نقشه ها مي فهمم شك من بي دليل بوده است زيرا در هيچ نقشه اي به نام بلچلند برخورد نمي كنم …  در پاسخ به پرسش شما بايد بگويم بياييد فرض كنيم كشوري به نام بلچلند وجود داشته است  - فرض محال كه محال نيست - و كشور ما با آن سرزمين وارد جنگ شده ، آن را شكست داده است ؛ پس ناگزير دليلي براي آغاز جنگ وجود داشته است  … بي دليل كه نمي شود جنگ كرد ! يعني حتا اگر دليلي هم وجود نداشته باشد بايد دليل خوبي اختراع شود … ولي براي جنگ ما نيازي به اختراع دليل نبود زيرا همان گونه كه همه مي دانند شوهر فقيد من از قدرت و قدرتمندان دل خوشي نداشت و هميشه مي كوشيد به ناتوانان و ستم ديدگان كمك كند … به ياد دارم يك شب پيش نهاد كرد شام خودمان را بين مردم فقير تقسيم كنيم و همين كار را هم كرديم و چون ميان خودي و بيگانه فرقي نمي گذاشت نيمي از غذا را نيز به مردم فقير كشورهاي همسايه اختصاص داد كه متاسفانه رهبران آن كشور ها با بي شرمي از قبول اين كمك هاي انسان دوستانه خودداري كردند و ما به ناچار غذاها را در اقيانوس ريختيم كه   ماهي ها بخورند و چاق بشوند و مردم نيز ماهي ها را صيد كرده ، به مصرف برسانند … به هر حال ، من احتمال مي دهم علت آغاز جنگ مبارزه با بيداد بوده باشد … هرچند ، الان كه فكر مي كنم زياد مطمئن نيستم جنگي اتفاق افتاده باشد … “

دكتر شارلاتانيان[15] سخنگوي سابق كلبه ي رياست جمهوري و سرآشپز كنوني سلف سرويس دانشكده مامايي دانشگاه F.F.T *  مي گويد : ” هرگز نبايد در جستجوي علل آغاز جنگ بود زيرا جنگ نيازي به دليل ندارد ؛ اين يك اصل مهم است كه جنگ بايد باشد وگرنه زندگي چيزي كم دارد … بايد سپاسگزار حكومت ها بود كه جنگ ها را به وجود مي آورند و مردم را از خمودگي و بي هدفي خارج مي كنند … جنگ لازمه ي حكومت و حكومت لازمه ي زندگي اجتماعي است … بدون حكومت مردم همديگر را نابود مي كنند و حكومت اين كار را نهادينه مي كند . البته فكر كردن به اين كه شايد روزي بيايد كه حكومت وجود نداشته باشد - و نگراني از اين موضوع - بسيار نابخردانه است زيرا طبق اصل نخست سياست نوين ، حكومت به وجود نمي آيد و از بين نمي رود ، بلكه از شكلي به شكل ديگر در مي آيد . ” ** ( مباني زيبايي شناسي سياسي ، ج2 ،‌صص15-13 )

دوشيزه اچ.ديتا[16] در گفتگويي با خبرنگار روزنامه فارتينگ تايم[17]  اظهار مي دارد : ” همان گونه كه مي دانيد منشي ها بايد وفادار و البته رازدار باشند ، به همين دليل من به خود اجازه نمي دهم درباره ي علت آغاز جنگ چيزي بگويم … بله حق با شما است ، من بودم كه نامه ي اعلام جنگ را تايپ كردم … مي خواستم آن را به آقاي وزير خارجه بدهم كه پرزيدنت لالاباي گفتند دور از ادب است كه در آن وقت شب آقاي وزير را بيدار كنيم . پيش نهاد كردم نامه را فكس كنيم كه پرزيدنت فرمودند از اين گونه قرتي بازي ها خوش شان نمي آيد ؛
 در پايان قرار شد آن را پست كنم . فرداي آن روز كه به پستخانه مركزي مراجعه كردم ديدم پستخانه تعطيل است . با شتاب خودم را به كلبه ي رياست جمهوري رساندم و ماجرا را گفتم . پرزيدنت لالاباي بي اندازه خشمگين شدند و از وزير پست خواستند استعفا كند ولي هنگامي كه وزير پست توضيح دادند تمام مراكز پستي را به دليل برپايي جشن هاي پيروزي تعطيل كرده اند پرزيدنت لالاباي كمي آرام شدند و به شوخي گوش جناب وزير را گاز گرفتند … بله سرنوشت نامه … آن نامه را پس از جشن هاي پيروزي پست كردم ولي متاسفانه نامه برگشت خورد و روي پاكت نوشته شده بود كه گيرنده ي نامه شناخته نشد … نه ، من را معذور بداريد ، همان گونه كه گفتم رازداري يكي از وظايف من است و نمي توانم نامه را در اختيار شما
بگذارم ؛ اگر دوست داشته باشيد آن را براي شما مي خوانم :

 

پسر عموي عزيز ، وقتي امروز راكت هاي اهدايي شما را دريافت كردم بسيار شادمان شدم ، سال ها بود مي خواستم يك جفت بخرم ولي هرگز نتوانستم راكتي را كه قالب پايم باشد پيدا كنم و به ناچار با يك تسمه ي  لعنتي آنها را به پايم مي بستم . خوشبختانه اين هديه ، كه هميشه ياد شما را براي من زنده نگاه خواهد داشت ، از رنجي چندين ساله رهايي ام بخشيد و من را براي ابد سپاسگزار شما نمود . واقعا نمي دانم چگونه و با چه واژه هايي سپاس خود را بيان نمايم .

همچنين بايد به آگاهي شما برسانم گفت و شنود تلفني دو روز پيش مرا بسيار خشمگين نموده است و آن را توهيني نسبت به خود و ملتم به شمار   مي آورم و به همين دليل به شما اعلام مي كنم از ساعت بيست و چهار* امشب شما را دشمن خود مي دانيم و با شما وارد جنگ خواهيم شد .

پسر عموي عزيز ، همسرم نايتمار به شما سلام مي رساند و از دور روي همسر و كوچولو هاي بامزه تان را مي بوسد . اميدوارم در اولين فرصت ما را مفتخر كرده ، به كلبه ي حقيرمان گام نهيد .

ايمان دارم كشورتان در پرتو كوشش هاي چشمگير شما ، همچنان راه ترقي را خواهد پيمود .

       با صميمانه ترين آرزوهاي نيك  ،   لالاباي     ”

 

پروفسور هيلي بيلي[18] وزير آموزش و پرورش فارتلند و مشاور امنيت ملي ، عضو هيات رييسه مجلس سنا ، معاون دادستان كل كشور ، رييس سازمان آتش نشاني ، رييس فرهنگستان ، رييس صنف روزنامه نگاران ، استاد افتخاري دانشگاه F.F.T و دارنده ي نشان هاي چوب زرين ، لگام سيمين و سياهچال بلورين مي نويسد : ” من … نيز ؛ همانند ،ديگران ؟ ، اعتقاد + دارم ( علت ] ) جنگ * همان  ] است ( كه : ديگران ) [ { ... اعتقاد = دارند : علت ... ؟ اصلي ! جنگ { ... } بوده ، ؛ است / ؟ و ، آن . ) مي تواند - يك ... چيز } باشد + و ¹ يا å چند ؟ چيز ! كه - از ... همه ؛ مهم تر } ، ؟ ! آخرين  ± علت ³ مي تواند £ باشد ¥ ولي ... ممكن ] b است * در ) شرايط ! خاص = بقيه . دلايل ( مهم تر ! باشند ؟ و } يا ؟ نباشند @ “  ( مقدمه اي بر علم پيشرفت سريع و آسان ، چاپ يازدهم ، ص 70 )

مهندس اسپايسكي[19] رييس سابق سازمان جاسوسي فارتلند در اتوبيوگرافي اش چنين مي نگارد : ” بي هيچ ترديدي اعتقاد دارم علت آغاز S.E.W. را بايد در شلغم و نفرت پرزيدنت لالاباي از اين گياه جستجو كرد. “وي براي اثبات اين ادعا چنين مي نويسد : ”  ما علاوه بر تمام مسووليت هاي مان وظيفه داريم هر ديپلماتي را كه وارد خاك كشور مي شود از هر  جهت زير نظر بگيريم و تمام نقطه ضعف هاي وي را كشف كنيم زيرا همين نقاط ضعف    گاهي مي توانند ما را در رسيدن به اهداف مان ياري كنند . يكي از نقاط ضعف هر ديپلمات  مي تواند بيماري اي باشد كه احتمالا به آن دچار است . براي پي بردن به اين موضوع ماموران قسمت P.S.1 [20] از هر راه ممكن مدفوع شخص مورد نظر را به دست مي آورند و آن را به كارشناسان قسمت P.S.2  مي سپارند كه آزمايش هاي لازم به عمل آيد . در نتيجه ي اين آزمايش ها ما فهميديم ديپلمات هاي كشوري كه ما بعد ها با آن وارد جنگ شديم همگي معتاد به مصرف شلغم - پخته يا خام - هستند… چندي بعد بخت به ما روي آورد و رييس كشوري كه بعدها با آن جنگيديم همراه خانواده اش  براي ديداري چند ساعته وارد فارتلند شدند . تمام كوشش هاي ما براي نصب دستگاه هاي شنود در اتاق هاي اشخاص مورد نظر بي نتيجه ماند ولي ماموران فداكار قسمت P.S.1 با مهارتي قابل تحسين توانستند به نمونه هاي لازم دست يافته ، آنها را براي آزمايش به P.S.2  ارسال نمايند . به دليل اهميت ماجرا ، كارشناسان P.S.2 با دقت و وسواس فراوان نمونه ها را بررسي كردند و گزارش دادند كه در اين نمونه ها هم آثار شلغم ديده مي شود … هنگامي كه پرزيدنت لالاباي گزارش كارشناسان را مي خواند من در كنارش ايستاده بودم و تغيير چهره ايشان را زير نظر داشتم ؛ او گزارش را مچاله كرد و به من گفت كه اسپايسكي عزيز بايد درسي فراموش نشدني به اين شلغم خورها داد … و سه ماه بعد S.E.W.  آغاز شد . “*  ( بنفش همچون پرتقال ، صص 154-151 )

خانم براير[21] خواننده ي ترانه هاي پاپ و ستاره فيلم هاي پورنوگرافي و وزير فرهنگ وهنر فارتلند در مقاله اي به نام ” سانسور هرگز ” ، كه در سالنامه ي وزارت فرهنگ وهنر چاپ شد ، اشاره اي گذرا به علت آغاز جنگ دارد : ”  شما مي دانيد كه من با سانسور مخالفم و امكان ندارد اجازه دهم حتا يك ثانيه از يك فيلم سانسور شود زيرا با توجه به تجربياتم در سينما    مي دانم شايد همان يك ثانيه سانسور شده ، اوج بازيگري يك هنرپيشه باشد … پس كساني كه ادعا مي كنند با چشم هاي خودشان قيچي سانسور را در صحنه هايي از فيلم سه روز در ايكسلند [22] ديده اند بايد در سلامت چشم هاي شان ترديد كنند … من به شرافتم قسم مي خورم در اين فيلم هيچ گونه سانسوري وجود نداشته است و به اين دليل قسمت هايي از فيلم نمايش داده نشد كه قابل نمايش نبودند يعني صحنه ها ليپ سينك نبودند ؛ يا اگر بخواهم به طور خودماني بگويم : انديويدواليسمِ استريپ تيزِ فكري گيتارهاي پشت صحنه در قسمتي از راش هاي فرا مدرن دكولته ، ديزالو شده بود و وضوح تصوير درد مي كرد و قابل نمايش نبود . با اين حال به دليل اهميت فيلم ناچار شديم از صد و هفده دقيقه ي آغازين  فيلم ، كه زياد هم جالب نبود ، چشم بپوشيم و بقيه آن را نمايش دهيم … و آن دو دقيقه ي پاياني چه زيبا است : شكوه بازگشت به فارتلند … اكنون نيز كه آن سكانس را به ياد مي آورم دچار هيجان مي شوم … اما در پاسخ به عده اي كه مي گويند نام فيلم چيز ديگري بوده است بايد بگويم نام فيلم تغيير نكرده است و آقاي گلدن فست[23] ، رييس سازمان امنيت كشور ، كه سال ها پيش اين فيلم را ديده اند گواهي مي دهند در آن زمان هم اين فيلم با نام سه روز  در ايكسلند اكران شده است … من به همه اطمينان مي دهم كه اين نام با نام كشوري كه به دليل پايين بودن سطح فرهنگ مردم و رهبرانش با آن وارد جنگ شديم ، هيچ ارتباطي ندارد . “

 

***

 

آنچه خوانديد گوشه اي از نظرات افراد مختلف در باره ي علل آغاز S.E.W. بود . البته در اين زمينه تئوري هاي ديگري هم وجود دارد كه بيشتر آنها متعلق به دگر انديشان خاين است ولي چون ما مي خواهيم عدالت را رعايت كرده باشيم از پرداختن به آن تئوري ها خودداري مي كنيم و در فصل آينده يافته هاي خودمان را كه در پي  سال ها تحقيق و مطالعه به دست آمده است ، بيان مي نماييم .        

 

 گفتار دوم

 

در جستجوي حقيقت

 

 

مثلي وجود دارد كه مي گويد : ” پايان هر خيابان ، آغاز خيابان ديگري است ؛ اگر بن بست نباشد ” * ؛ به همين دليل ما نيز تصميم گرفتيم از پايان به آغاز بياييم و به نتيجه برسيم . به عبارت ساده تر ، جايي كه از آن آغاز مي كنيم پايان ؛ و پايان ، آغاز آن است ولي اين گفته بدان معنا نيست كه پايان همان آغاز و آغاز همان پايان است ، بلكه آغاز همان آغاز و پايان همان آغاز و آغاز همان پايان و پايان همان پايان است .

ما براي اين كه تحقيق مان را شروع كنيم نخست بايد با پرزيدنت لالاباي (I) گفتگو مي كرديم ولي متاسفانه ايشان در خانه بلورين خود آرميده بودند و امكان دسترسي به ايشان وجود نداشت . البته ما حدس مي زديم ايشان به دليل  بگو-مگو با يكي از وزرا ، به بلچلند اعلام جنگ داده اند ولي متاسفانه در كار تحقيق هرگز نمي توان به حدس و گمان متكي بود  به همين علت تصميم گرفتيم به هر نحو ممكن با ايشان ارتباط برقرار كنيم . براي اين كار يك كاغذ بزرگ كه روي آن حروف الفبا ، اعداد صفر تا نه و واژه هاي آري و نه نوشته شده بود ، و يك نعلبكي كه در پشت آن يك فلش رسم گشته بود آماده كرديم و كوشيديم به كمك اين ابزار با روح آن بزرگوار تماس بگيريم ؛ بدين گونه كه نعلبكي را به شكل واژگون روي كاغذ ،‌‌ در محل مخصوص گذاشتيم و فكرمان را روي پرزيدنت لالاباي متمركز كرديم ، سپس انگشت سبابه مان را بدون اين كه فشاري به نعلبكي وارد كند روي آن گذاشتيم و پرسيديم : ” آيا در اين مكان روحي هست ؟ ” نعلبكي به سختي تكان خورد و به سوي كلمه ي آري حركت كرد … البته بدون دخالت از سوي ما . گفتيم : ” خودت را معرفي كن . ” اما پاسخي دريافت نكرديم ؛ تازه آن هنگام بود كه به اشتباه خود پي برديم و سوال را به شكلي ديگر مطرح
كرديم : ” آيا شما روحِ پرزيدنت لالاباي هستيد ؟ ” چون پاسخي نيامد دريافتيم روح پرزيدنت لالاباي در آن مكان حضور دارد زيرا از ديرباز گفته اند كه سكوت ، نشانه ي تاييد است . پرسيديم : ” آيا مي توانيم از شما چند سوال بكنيم ؟ ” باز هم پاسخ مثبت بود .

- آيا روزي كه اعلام جنگ داديد عصباني بوديد ؟

پاسخ : مثبت .

- آيا علت عصبانيت شما بگو-مگو با يكي از وزرا بود ؟

پاسخ : مثبت .

- آيا آن وزير ، وزير كشور بود ؟

پاسخ : مثبت .

- از اين كه وقت خود را به ما داديد سپاسگزاريم … آيا چيزي هست كه دوست داشته باشيد بگوييد ؟

نعلبكي به جاي نخست باز گشت و ما فهميديم پرزيدنت لالاباي سخن ديگري ندارند .

 

***

 

اكنون كه مي دانستيم حدس نخستين ما كاملا با واقعيت منطبق بوده است بايد با آقاي بازوكا [24] ، وزير كشور ، صحبت مي كرديم . پس با تعيين وقت قبلي به خانه ي ايشان در خيابان اسلپ استيك [25] رفتيم .*

در آنجا او با رويي گشاده ما را پذيرفت و دستور داد روي صندلي بنشينيم ، سپس پرسيد براي چه كاري مزاحم او شده ايم . هنگامي كه فهميد درباره ي علل آغاز جنگ تحقيق مي كنيم خنديد و گفت : ” براي اين كار شما بايد دست كم از دو نفر از وزرا معرفي نامه داشته باشيد . “  وقتي معرفي نامه ها را - كه از سوي وزراي آموزش و پرورش ، فوتبال ، جنگ و نيز فرهنگ و هنر صادر شده بودند - به او نشان داديم با شگفتي گفت : ” شما حتما جادوگر هستيد ! ” از آن پس لحني رسمي به خود گرفت و گفت : من آماده ام به پرسش هاي شما پاسخ دهم .

- ما مي دانيم شما چند ساعت پيش از آغاز جنگ جر و بحث كوچكي با پرزيدنت لالاباي فقيد داشته ايد  … لطفا به ما بگوييد موضوع آن جر و بحث چه بوده است .

- اين موضوع از اسرار كشور به شمار مي آيد و همان گونه كه مي دانيد اجازه نداريم اين گونه اسرار را تا پانصد سال ديگر منتشر كنيم .

- بله حق با شما است و ما از اين كه اين مطلب را مطرح كرديم پوزش مي خواهيم … آيا اشكالي ندارد بگوييد علت مشاجره چه بوده است ؟

جناب وزير خنديدند و دندان هاي سپيد شان را به رخ مان كشيدند : اين كه همان است !

- منظورمان اين بود كه آيا شما قبل از اين كه به ديدار پرزيدنت لالاباي برويد عصباني …  هيجان زده و يا نگران نبوديد ؟

- حق با شما است … من آن روز بسيار عصباني بودم .

- مي توانيم بپرسيم چه چيز موجب خشم شما شده بود ؟

- بله … علت خشم من صحبت هاي آن مردك حرامزاده بود .

- كدام يكي ؟

- همان مردك ديگر … مگر ما چند تا مردك حرامزاده داريم … همان سناتوري كه پارسال خودش را جلوي تيرهاي هوايي آن مامور امنيتي انداخت .

- او چه گفت كه شما عصباني شديد … البته اگر از اسرار …

- او به من گفت به پرزيدنت لالاباي توصيه كنم كمتر سيگار بكشد … در صورتي كه همه مي دانند پرزيدنت لالاباي هرويين هم نمي كشيد چه برسد به سيگار … هنوز هم در شگفتم كه آن مردك چگونه به پارلمان راه يافته بود !

جناب وزير با خميازه اي كه كشيدند به ما فهماندند بيش از اندازه وقت گرانبهاي ايشان را گرفته ايم و كارهاي مهم كشوري را به تاخير انداخته ايم ؛ پس از وي تشكر كرده ، بيرون آمديم .

 

***

 

گام بعدي طيعتا گفتگو با آن مردك حرامزاده * بود ولي خوشبختانه به او دسترسي نداشتيم و نمي خواستيم داشته باشيم به همين دليل ترجيح داديم با همسر او صحبت كنيم . پس به F.F.N.P 398  ** رفتيم و سرپرست آنجا ترتيب ملاقات ما را با او داد .

 خانم پي.سونتي ايت وان هاندرد اند ترتي تو [26] * با سردي اي كه فقط از چنين افرادي مي توان توقع داشت از ما پشت ميله هاي اتاقش پذيرايي كرد . بي هيچ مقدمه اي از او خواستيم علت رفتار احمقانه شوهرش را براي ما بيان كند . او نخست امتناع كرد ولي خوشبختانه رييس قسمت به ياري ما آمد و او را راضي كرد كه سخن بگويد . وي در حالي كه از شدت هيجان مي لرزيد گفت : مقصر اصلي من بودم … شوهرم از دست من عصباني بود و متاسفانه همين عصبانيت موجب شد آن سخن نامربوط را بر زبان بياورد .

- چه چيز موجب شد او عصباني شود ؟

- در انجمن حمايت از دوستداران قرقاول با سس گوجه فرنگي ، يك نفر پايم را لگد كرد و پايم به شدت آسيب ديد … من از شوهرم خواستم با استفاده از نفوذش آن شخص را تنبيه كند ولي او مرا مسخره كرد و من هم عصباني شدم و يك گلدان به سوي او پرتاب كردم كه متاسفانه شكست .

- عتيقه بود ؟

- بله خيلي قديمي بود .

- كار احمقانه اي كرديد .

- مي دانم … شايد بتوان گفت يك جنون آني بود .

- جنس آن گلدان چه بود ؟

- احتمالا سفال … شايد هم چيني … بله چيني بود چون چند گل نارنجي روي آن نقاشي شده بود .

- چه گلي ؟

- گل لادن بود كاملا مطمئن هستم .

- دسته هم داشت ؟

- گل ؟

- گلدان را مي گوييم …

- نه دسته نداشت … مي شود گفت شبيه يك كوزه بود .

- بعضي از كوزه ها دسته دارند …

- اين از نوع بي دسته بود .

- تكه هاي آن را چه كرديد ؟

- فكر مي كنم يكي از خدمتكارانم خرده هايش را دور ريخت .

- عجب كار احمقانه اي … مي توانستيد آنها را به هم بچسبانيد .

- حق با شما است … به اين موضوع فكر نكرده بودم .

- همين كوته فكري هاي شما و امثال شما است كه اقتصاد كشور را به نابودي مي كشاند … شايد هم مخصوصا اين كار را كرديد ؟

- …

- به موضوع اصلي بازگرديم … به عنوان آخرين سوال … چه كسي پاي شما را لگد كرد ؟

- دوشيزه X * .

- اشتباه نمي كنيد ؟

- هرگز … مگر مي توان اشتباه كرد ؟!

ديگر وقت ملاقات به پايان رسيده بود و بايد آنجا را ترك مي كرديم ، بنابراين از رييس قسمت به خاطر همكاري هاي صميمانه اش سپاسگزاري كرديم و از F.F.N.P 398  خارج شديم .

 

***

 

در آغاز يافتن خانم ايكس بسيار دشوار به نظر مي رسيد ولي خوشبختانه كامپيوترهاي اداره كنترل - وابسته به وزارت كشور - به ياري مان آمدند و توانستيم در عرض چند دقيقه نشاني او را به دست بياوريم .

خانم ايكس را جلوي در آپارتمانش ، هنگامي كه براي خريد روزانه از خانه بيرون مي رفت ، غافلگير كرديم . او نخست تمايلي به گفتگو نشان نداد ولي وقتي فهميد منظورمان از اين گفتگو چيست با خوشرويي و بزرگواري اي كه فقط از يك كدبانوي فارتلندي مي توان انتظار داشت ما را به درون آپارتمان دعوت كرد و به سوال هاي ما پاسخ گفت :

- آره اون روزو قشنگ يادمه … زن اون مرتيكه ي حرومزاده كنارم وايساده بود و لباساشو به رخ مردم مي كشيد … منم جلو رفتم و پاشو لگد كردم .

- آيا از قبل هم از او كينه داشتيد ؟

-  كينه كه نه … فقط حالم ازش به هم مي خورد و هميشه دوست داشتم يه جوري اذيتش كنم اما هم مي ترسيدم هم خجالت مي كشيدم … آخه شوورش چيز مجلس بود … ولي اون روز ترس رو كنار گذاشتم و پاي اونو لگد كردم .

- چگونه بر ترس خود غلبه كرديد ؟

- راستش خودم هم نمي دونم … شايد به خاطر اين كه دلم شكسته بود .

- از چه چيز ؟

خانم ايكس كمي سرخ شد و چيزي نگفت ولي وقتي با اصرار ما رو به رو شد چنين گفت : اون روزا عاشق * عالي جناب موستشيان [27] بودم . چون مي دونستم انجمن از اون دعوت كرده تو انتخابات شركت كنه زودتر از هميشه رفتم اونجا تا بدون سرِ خر چند كلمه باهاش صحبت كنم ولي از اون خبري نبود … هي گفتم الان مياد … الان مياد … اما نيومد كه نيومد … فقط  آخر سر گفتن اون تلكس زده كه به دليل گرفتاري پيش بيني غير قابل شخصي نمي تونه بياد و از ما چيز مي خواد .

- اين مساله چه ربطي به لگد كردن پاي اون زن داشت ؟

-  راستشو بخواين خيلي عصباني شدم و مي خواستم عقده مو سر يكي خالي كنم … هيچ كس رو بهتر از اون نديدم … جلو رفتم و پاشنه ي كفش مو كه نوكش هم يه ذره تيز بود روي پاي اون گذاشتم .

- حقش بود و شما كار بسيار خوبي كرديد … چيزي ديگري براي گفتن نمانده است ؟

- …

- يعني چيزي را فراموش نكرده ايد ؟

-  نه … همه ش همين بود … فقط خواهش مي كنم اسمم رو …

-  مطمئن باشيد …

-  خيلي متشكرم …

- ما هم همين طور .

 

***

 

براي ديدن آقاي موستشيان ** به منزل وي در خيابان آرت-وي [28] رفتيم اما تمام كوشش هاي ما براي ملاقات با او به بن بست منتهي شد و مدير روابط عمومي وي به ما گفت كه ايشان به دليل بازي در يك فيلم نمي توانند ما را بپذيرند . كم-كم داشتيم نوميد مي شديم كه توصيه نامه اي از خانم براير به فرياد مان رسيد و توانستيم براي زماني كوتاه با آقاي موستشيان به گفتگو بنشينيم . وي در اتاق گريم ، و در حالي كه چهره پرداز روي بيني و سبيل وي كار مي كرد ، ما را پذيرفت و به پرسش هاي مان پاسخ داد :

- استاد چون وقت اندك است بي هيچ مقدمه اي به سراغ اصل مطلب مي رويم … چه عاملي موجب شد شما از حضور در انجمن حمايت از دوستداران قرقاول با سس گوجه فرنگي خودداري كنيد ؟

-  اگر شما به من بگوييد درباره ي چه زماني صحبت مي كنيد من پاسخ دقيق تري به شما خواهم داد .

-  بله حق با شما است … ما درباره ي يك شب قبل از آغاز جنگ حرف مي زنيم .

او از جا پريد و گفت : مگر ما در حال جنگ هستيم ؟!

- نه استاد … منظور ما همان جنگ قبلي است .

-  درست است كه من در درس تاريخ هميشه ضعيف بوده ام ولي آن اندازه مي دانم كه بتوانم به شما بگويم آخرين جنگ ما صد سال پيش بوده است و در آن زمان پدرم هم به دنيا نيامده بود … نكند داريد شوخي مي كنيد ؟

گاهي براي يك محقق مواردي پيش مي آيد كه چاره اي جز دروغ گفتن ندارد ، به ويژه هنگامي كه با يك انسان متعالي و وارسته از دنيا رو به رو مي شود ؛ به همين دليل گفتيم : حقيقتش را بخواهيد مي خواستيم با اين شوخي از حالت رسمي خارج شويم و خودماني تر صحبت كنيم .

- حسابي مرا ترسانديد .

- پوزش مي خواهيم … به هر حال منظور ما از آن روز دقيقا پنج هفته پيش از مرگ جان گداز پرزيدنت لالاباي است .

استاد  باز هم با ناباوري از جا پريد به گونه اي كه كم مانده بود قسمتي از سبيلش به وسيله ي قيچي گريمور جامپ كات شود . او براي چند ثانيه به ما نگريست و چون دانست شوخي اي در كار نيست آهي كشيد ، زانوانش را خم كرد ، دست راستش را روي قلبش فشرد و بر زمين افتاد … هنگامي كه او را به هوش آورديم نخستين چيزي بر كه زبان آورد اين بود :  ” خاله ام … خاله ام .” *  به او اطمينان داديم حال خاله اش خوب است و همچنان وزير فرهنگ و هنر است . استاد موستشيان در حالي كه به پرزيدنت لالاباي مي انديشيد گفت :” مرگ بر مرگ كه او را از ما گرفت و كشوري را داغدار نمود … اي مرگ اگر مي دانستم تا به اين اندازه ناجوانمردي ، آن روز با دست هاي خودم خفه ات مي كردم و معشوقه ات را به عزايت مي نشاندم … فرزندانت را با خاك يكسان مي كردم و برادرانت را با ليزر دار مي زدم … اي مرگ ، مرگ بر تو باد … شرم بر تو باد … نفرين جاوداني انسان ها بر تو باد … ” پس از دقايقي او آرام گرفت و گفت : براي خدمت به كشورم آماده ي پاسخگويي به پرسش هاي شما هستم .

- آيا آن روز … آن روز را كه ويسكي بلو اسكورپيون[29] گران شد به خاطر داريد ؟

- بله يادم هست … عجب روز نحسي بود !

- روز بعدش را هم به ياد داريد ؟

- روز بعدش كي مي شود ؟

-  فرداي آن روز …

- شايد منظور شما همان روزي است كه قرار بود به انجمن حمايت از دوستداران قرقاول با سس گوجه فرنگي بروم ؟

-  بله !

-  بايد اين را زودتر مي گفتيد … آن روز قرار بود به انجمن بروم ولي آن سگ كثيف عصباني ام كرد و من هم ترجيح دادم در خانه بمانم و آخرين فيلمم را يك بار ديگر تماشا كنم .

- كدام سگ كثيف ؟

-  مگر ما چند تا سگ كثيف داريم …كارگردان سابق فيلم هايم را مي گويم … او به من گفت ترجيح مي دهد براي فيلم بعدي اش از يك هنرپيشه ي آماتور استفاده كند … من هم ناراحت شدم و به خاله ام تلفن كردم .

در همين موقع مدير روابط عمومي وارد اتاق گريم شد و گفت كه وقت ملاقات به پايان رسيده است . ما برخاستيم از اتاق بيرون برويم كه استاد موستشيان با بزرگ منشي اي كه فقط در يك هنرمند درجه يك فارتلندي مي توان سراغ گرفت فرمودند : ” اما شما مي خواستيد از من چيزي بپرسيد … ” پاسخ داديم : ” چون مي دانيم سرتان بسيار شلوغ است اگر اجازه دهيد زمان ديگري به ملاقات شما بياييم . ” ايشان به نشانه ي موافقت سري تكان دادند و ما را تا جلوي در اتاق همراهي كردند .

 

***

 

براي ملاقات با آقاي پي.فيفتيتو ناينهاندرداندوان [30]  ناگزير شديم به F.F.N.P 411 برويم . رييس آنجا نيز با ما كمال همكاري را نمود و ترتيبي داد كه ما با نامبرده ديدار كنيم . به عنوان نخستين سوال از او خواستيم به ما بگويد چرا تصميم داشته در فيلم بعدي اش از يك  هنرپيشه ي آماتور استفاده كند . او گفت : من بارها و بارها گفته ام كه اين فقط يك تهديد بود و واقعا قصد چنين كاري را نداشتم .

- آيا تهديد يك فوق ستاره از وظايف يك كارگردان است ؟!

- البته كه نه … ولي من مي خواستم او كارش را جدي بگيرد .

-  اگر او كارش را جدي نمي گرفت كه فوق ستاره نمي شد … سعي نكنيد ما را فريب بدهيد . ( اين را رييس قسمت گفت )

- منظورم اين است كه مي خواستم بازي بهتري ارائه دهد … اين اواخر تعداد برداشت ها گاهي به عدد چهل مي رسيد .

-  مگر شما پول نگاتيو ها را مي داديد … تهيه كننده بايد ناراحت مي شد نه شما .

-  ولي يك كارگردان هم تحملي دارد .

- حقيقت را به ما بگوييد .

- حقيقت همين بود كه گفتم .

در همين موقع رييس قسمت به ما تذكر داد كه وقت استراحت پي.فيفتيتو ناينهاندرداندوان فرا رسيده است و بايد براي ده دقيقه از هواي آزاد استفاده كند . موافقت ما براي استفاده وي از وقت هواخوري موجب ايجاد يك اعتماد دو طرفه ميان ما شد زيرا پس از اين كه بازگشت ، بدون اين كه چيزي از او بپرسيم خودش شروع به حرف زدن كرد كه اين موضوع براي ما جاي بسي شگفتي داشت … او در حالي كه مي كوشيد با گوشه ي پيراهنش خونِ بيني اش را بند بياورد * به ما گفت : حق با شما بود و من دروغ مي گفتم … من به دليل ناراحتي اي كه از خانم براير داشتم تصميم گرفتم او را آزار بدهم و بهترين راه براي آزردن او اين بود كه به گونه اي موشان** را تحقير كنم … البته الان از اين عمل بسيار شرمنده ام زيرا هميشه خانم براير را همچون مادر خودم دوست داشته ام و خواهم داشت .

- مگر خانم براير چه بدي اي به شما كرده بودند كه مي خواستيد ايشان را آزار بدهيد؟!

-  من هرگز از ايشان بدي نديده ام …

- پس چي ؟

- آن روز او از من خواست نقش دختر شاه پريان را به موشان بدهم … من هم با كمال ميل قبول كردم اما خانم براير اصرار داشتند موشان نبايد سبيل هايش را بتراشد و حتا با بي رنگ كردن آنها نيز مخالفت كردند … به همين دليل من كنترل اعصابم را از دست دادم و هنگامي كه موشان را ديدم به او گفتم در فيلم بعدي ام از يك آماتور استفاده خواهم كرد .

- مگر دختر شاه پريان نمي تواند سبيل داشته باشد ؟

-  آخر …

- با ما صريح باشيد … نمي تواند ؟

- راستش آن روز با اين موضوع خيلي عجولانه و غير مسوولانه برخورد كردم … اگر حالا بود صد در صد هيچ مخالفتي نداشتم .

- ولي ديگر كار از كار گذشته است و پشيماني سودي ندارد .

- خواهش مي كنم به خانم براير بگوييد من بسيار پشيمان هستم و به خاطر اشتباهم پوزش مي خواهم .

- ما به ايشان خواهيم گفت …

- متشكرم … واقعا متشكرم .

ديگر چيزي را كه بايد مي فهميديم ، فهميده بوديم به همين دليل از مسوولان محترم F.F.N.P 411 سپاسگزاري كرديم و به دفترمان بازگشتيم .

 

***

 

” هيچ كشوري همانند فارتلند قانونمند نيست ” ؛ اين گفته ي پرزيدنت لالاباي فقيد را آن گاه به وضوح درك كرديم كه براي تعيين وقت ملاقات ، با خانم براير تماس گرفتيم . او در پاسخ به درخواست ما گفت : درست است كه شما را كاملا مي شناسم ولي براي اين كه ديدارمان جنبه ي قانوني پيدا كند بايد از دو وزير معرفي نامه بياوريد .

روز بعد با معرفي نامه هايي از وزيران كشور ، فوتبال و جنگ به دفتر خانم وزير مراجعه كرديم تا با او به گفتگو بنشينيم . ايشان از ما به گرمي استقبال كردند و در حالي كه كاست ويدئويي يكي از فيلم هاي زيباي شان را درون دستگاه ويدئو مي گذاشتند فرمودند : ” اين گونه محيط از نظر حفاظتي امن تر است و در ضمن مي توانيم دوستانه تر صحبت كنيم . “  ما همچنان كه محو تماشاي فيلم بوديم پرسش هاي خود را با او در ميان گذاشتيم : همان گونه كه مي دانيد ما درباره ي علل آغاز جنگ تحقيق مي كنيم اگر اجازه دهيد مي خواهيم از شما بپرسيم كه آيا شما روز پيش از آغاز جنگ دچار ناراحتي يا تشويش خاطري نشده بوديد … و اگر پاسخ مثبت است علت آن چه بوده است ؟

- لابد منظور شما همان روزي است كه آن سگ كثيف را از اتاقم بيرون انداختم .

- دقيقا !

- از صبح شروع كنم ؟

- بله … از ساعت هفت كه از خواب بيدار مي شويد .

- هفت ؟!

- بله … شما ساعت هفت از خواب برمي خيزيد .

- آه درست است ساعت هفت … من هر روز ساعت هفت آماده كار هستم .

- اگر لطف كنيد به ما بگوييد آن روز چه اتفاقي افتاد سپاسگزار مي شويم .

- منظورتان غير از جر و بحث با آن سگ كثيف است ؟

- بله … البته اگر از اسرار شخصي يا كشوري به شمار نيايد .

- چيز خاصي به ياد نمي آورم .

- خوب فكر كنيد … شايد …

- دستور مي دهيد ؟!

- البته كه نه … اين يك خواهش بود .

- درستش هم همين است چون من اكنون به عنوان رهبر فرهنگي يك ملت با شما صحبت مي كنم … خودتان را ناراحت نكنيد مهم نيست … فقط بگذاريد كمي فكر كنم .

چند دقيقه در سكوت به تماشاي فيلم پرداختيم تا اين كه خانم براير با خوشحالي گفت : بله به ياد آوردم … من آن روز خيلي افسرده بودم چون آرايشگرم موهايم را خراب كرده بود با اين حال چون او بهترين آرايشگر فارتلند است نمي خواستم برنجد پس چيزي نگفتم ولي از درون داشتم منفجر مي شدم … اين حادثه آن روزم را خراب كرد .

- آيا آن روز اتفاق تاثير گذار ديگري رخ نداد ؟

- چرا … موشان به من تلفن كرد و  …

- منظور ما پيش از تلفن استاد موستشيان است .

- اگر مشاجره با آن سگ كثيف را كنار بگذاريم … نه هيچ اتفاق خاصي را به ياد نمي آورم .

- بسيار سپاسگزاريم … اگر اجازه دهيد پس از تماشاي اين فيلم زيبا اينجا را ترك مي كنيم .

- اين نمايانگر علاقه ي شما به هنر است و چه بهتر از اين !

 

***

 

بانوي رنگ و قيچي* هنگامي كه از قصد ما براي گفتگو آگاه شد با بزرگواري يكي از مشتريانش را جواب كرد تا ما را به حضور بپذيرد . وي در پاسخ به سوال ما كه پرسيده بوديم چه عاملي سبب شد در آن روز خاص موهاي خانم براير را خوب ** كوتاه نكند ؛ در حالي كه نوك بيني اش به شدت سرخ شده بود گفت : در شهرپاكيزه اي مانند وري نيو فارت سيتي ديدن هر چيز كثيفي موجب مي شود انسان تعادل رواني خود را از دست بدهد و متاسفانه آن روز براي من نيز چنين حادثه اي اتفاق افتاد … من داشتم موهاي خانم براير را كوتاه مي كردم كه متوجه شدم موجود كثيفي كه گويا آن را سوسك مي نامند در سالن است به همين دليل يكه خوردم و ترسيدم … اين مساله موجب شد دستم كمي بلرزد و آن فاجعه پيش بيايد .

- گفتيد سوسك ؟!

- احتمالا آن جانور را چنين مي نامند .

- امكان ندارد … وري نيو فارت سيتي و سوسك ؟!

- باورش براي خودم هم سخت است اما يكي از دستيارانم كه در كودكي دو سال به مدرسه رفته است آن را شناسايي كرد .

- شگفت انگيز است … آيا شما مشخصات او را به ياد داريد ؟

- مي دانيد كه از آن زمان شش، هفت ماه گذشته است .

- اما اين ماجرا مربوط به يك سال پيش است !

- اگر مي خواستم اين گونه حساب كنم كه الان پنجاه سال داشتم .

- حق با شما است … به هر حال خواهش مي كنيم كمي فكر كنيد شايد به خاطر بياوريد .

- راستش را بخواهيد الان تمركز حواس ندارم با اجازه تان امشب شلغم فكر مي كنم و مشخصات آن موجود را فردا صبح به وسيله ي تلفن به شما اطلاع مي دهم .

بانوي رنگ و قيچي با بزرگ منشي اي كه فقط از يك آرايشگر و دكوراتور صورت فارتلندي مي توان انتظار داشت ما را مفتخر فرموده ، به هر كدام از ما يك كارت تخفيف ويژه دادند و ما را با اتومبيل شخصي شان تا جلوي خانه رساندند .

 

***

 

براي پيدا كردن آدرس سوسك مورد نظر ، نخست به اداره ثبت احوال مراجعه كرديم و پس از گذراندن مراحل اداري ، با ارائه مشخصاتي كه بانوي رنگ و قيچي در اختيارمان گذاشته بودند توانستيم نام وي را به دست بياوريم . سپس با بهره گيري از كامپيوترهاي سوپر مدرن اداره كنترل توانستيم نشاني او را نيز به چنگ بياوريم ، آنگاه به همراه دوست ارجمندمان  پروفسور پروفسورسون * راهي محل سكونت او شديم .

جناب فندك ** را در حالي كه عازم جشن عروسي نوه ي پسرشان بودند غافلگير كرديم و از ايشان خواهش نموديم كمي از وقت شان را در اختيار ما قرار دهند و او نيز همانند هر همشهري وظيفه شناس فارتلندي همه ي مسايل شخصي را به دست فراموشي سپرد و لباس رسمي را از تن به در كرده ، گفت : ديگر از اين عروسي ها به تنگ آمده ام … هر روز جشن … هر روز عروسي … ديگر حالم به هم مي خورد … دلم براي يك سوگواري درست و حسابي لك زده است … مدت ها است كه شاهد مرگ كسي نبوده ام … تا چند وقت ديگر جمعيت ما از مرز يازده ميليارد هم مي گذرد و با فاجعه اي سوسكي مواجه مي شويم … پس شما چه مي كنيد … چرا حشره كش هاي قوي تري نمي سازيد ؟

- مگر همين ها كه هستند چه ايرادي دارند ؟!

- همه اش ايراد است آقا … در قديم اگر به فرض محال موجب مرگ نمي شدند دست كم ما را زمين گير مي كردند ولي حالا … هه … هر كسي مي خواهد به عروسي يا جشن تولد و يا جشن سال نو برود يك دقيقه از خانه بيرون مي آيد و خود را به شما آدم ها نشان مي دهد و شما هم با اين اسپري هاي بي خاصيت او را معطر مي كنيد .

- اين كه به سود شما سوسك ها است !

-  خير آقا … اين يك جنايت است … يك دسيسه است … با اين كار صنعت ادوكلن سازي ما كه صنعتي بسيار كهن است نابود مي شود … در حال حاضر جز چند استادكار پير ديگر كسي در اين حرفه فعاليت نمي كند … آه اي حشره كش هاي قوي كجا هستيد … در آرزوي ديدارتان لحظه شماري مي كنم … اي لالاباي بزرگ تو به فريادمان برس همان گونه كه برادر فقيدت …

خوشبختانه صحبت به همان سويي كشيده شد كه ما مي خواستيم ، پس حرف جناب فندك را قطع كرديم و از ايشان علت ترساندن بانوي رنگ و قيچي را پرسيديم . او با به ياد آوردن روزهاي شلغم گذشته لبخندي زد و چنين گفت : من هرگز قصد ترساندن آن بانوي زيبا را نداشتم بلكه براي نجات جانم به سالن ايشان پناهنده شدم … آه اگر مي دانستم روزي خواهد آمد كه حسرت مرگ را بكشم هرگز چنين اشتباهي را مرتكب نمي شدم.

- نجات جان تان ؟!

- بله جانم در خطر بود … يكي از ماموران شهرداري با جارويش من را تعقيب مي كرد و من هم به ناچار وارد آن ساختمان شدم .

- چرا او قصد جان شما را كرده بود ؟

- هرگز نفهميدم … شايد ديوانه شده بود … از دهانش كف خارج مي شد و چشمانش را خون فرا گرفته بود … اكنون نيز كه چهره اش را به ياد مي آورم شاخك هايم از ترس مي لرزند .

- آيا مي توانيد مشخصات او را به ما بدهيد ؟

-  از آن هم بهتر … من نامش را به شما مي گويم .

- نامش را مي دانيد ؟!

-  البته … آن زمان هر دوي ما در يك مجتمع مسكوني زندگي مي كرديم … نام او گري آنكل [31] بود و ما …

- سپاسگزاريم …

يك محقق هرگز دوست ندارد مداركي را كه مي تواند با كمك آنها تئوري اش را ثابت كند از بين ببرد ولي چون احساس كرده بوديم جناب فندك واقعا از زندگي خسته شده اند با وجداني ناراحت و چشماني پر اشك ، ايشان را زير پا له كرديم و همراه دوست نازنين مان پروفسور پروفسورسون كه در اين گفتگو نقش مترجم را بازي كرده بودند به دفترمان در مركز شهر باز گشتيم . *

 

***

 

هنگامي كه براي ديدار با آن كارگر زحمتكش به شهرداري رفتيم در نهايت تاسف آگاه شديم كه او چند ماه قبل به مرگ طبيعي از دنيا رفته است به همين دليل تصميم گرفتيم به دفترمان باز گرديم تا با روح وي ارتباط برقرار كنيم . اما پيش از اين كار براي ابراز همدردي به دفتر مهندس بول دوزر[32]  ، شهردار وري نيو فارت سيتي ، مراجعه كرديم ولي در كمال شگفتي پي برديم خود او نيز يكي از حلقه هاي زنجير است :

- آقاي شهردار ما را هم در غم خود شريك بدانيد .

- متشكرم … اما كدام غم را مي فرماييد ؟!

- مرگ كارگر وظيفه شناس تان آقاي گري آنكل .

-  …

- همان كارگري كه چند ماه پيش …

- آه بله … اين حادثه ما را واقعا داغدار كرد به همين دليل دستور داده ام كوره هاي سوزاندن زباله را به يك سيستن حفاظتي مجهز كنند كه ديگر از اين حوادث پيش نيايد و موجب دردسر ما نشود … اما لابد شما فقط براي گفتن تسليت به اينجا نيامده ايد …

- درست حدس زديد … ما مي خواستيم براي يك مساله مهم كشوري با گري آنكل صحبت كنيم .

- همين الان احضارش مي كنم .

- اما مثل اين كه او …

- آه … غم از دست دادن اين كارگر عزيز به شدت پريشانم كرده است .

- آيا از همكاران او كسي هست كه بتواند به پرسش هاي ما پاسخ بدهد … كسي كه به او نزديك بوده باشد … ما مي خواهيم بدانيم چرا او قصد كشتن يك سوسك را داشته است .

- اين چيزي را به خاطر من مي آورد … شما درباره ي چه تاريخي صحبت مي كنيد ؟

- يك روز پيش از آغاز S.E.W. .

- دقيقا !

- منظور شما از كلمه ي ” دقيقا ” چيست ؟

- آيا او آن روز يك جارو در دست نداشت ؟

- درست است ولي لابد مي دانيد خيلي از كارگران شهرداري جارو به دست مي گيرند .

- و يك زخم عميق بر گونه ؟

- اين يكي را مطمئن نيستيم .

- مطمئن باشيد … خودش است .

- چطور ؟!

- من مي دانم كه او به چه دليل قصد جان آن سوسك را كرده بود ولي نخست بايد معرفي نامه هاي تان را به من نشان بدهيد .

- همان طور كه مي دانيد ما براي ديدن شما نيامده بوديم كه معرفي نامه بياوريم ولي اگر شما را راضي مي كند مي توانيم معرفي نامه هايي را كه براي گفتگو با وزيران تهيه كرده ايم به شما نشان بدهيم .

آقاي شهردار به معرفي نامه ها نظري افكندند و گفتند : به نظر مي رسد شما افراد مهمي هستيد كه چنين معرفي نامه هايي در اختيار داريد اما بنا به دلايلي شما بايد از شخص رييس جمهوري محترم اجازه نامه بياوريد .

- آوردن اجازه نامه مشكلي ندارد ولي ما فكر مي كرديم شهرداري زير نظر …

- حق با شما است اما در مورد اين مساله ي خاص كه به امنيت ملي بستگي دارد حتما بايد از خود جناب آقاي رييس جمهوري عزيزمان كه فرزند راستين و برومند ملت هستند اجازه نامه بياوريد .

- يعني اطلاعات شما تا اين اندازه مهم است ؟

-  بله .

-  پس ما فردا به حضور شما مي رسيم … اما نه … فردا غير ممكن است  … هفته ي بعد چطور است ؟

- خواهش مي كنم .

 

***

 

شش روز بعد به F.F.N.P 49 رفتيم تا گفتگوي مان را با آقاي پي.الون او الون [33] ادامه دهيم . او با ديدن ما زير لب چيزي زمزمه كرد و در حالي كه مي كوشيد لبخند بزند چنين زر زد : آن روز داشتم با همسرم در پارك قدم مي زدم كه ناگهان يك آقاي خيلي خيلي بيش از اندازه محترم جلو آمد و با فريادي كه بر سرم كشيد مرا براي ابد شيفته و مرهون خود ساخت … آن عالي جناب همراه با فرياد فرمودند كه مردك مفت خور تو داري اينجا قدم ميزني و شهر پر از سوسك است … زود برو بگو همه ي سوسك ها را بكشند … تا ايشان را ديدم متوجه شدم پرزيدنت لالاباي نازنين هستند …

- دروغ مي گويي … پرزيدنت لالاباي هرگز به پارك علاقه نداشت … ما اين را مي دانيم .

- نه … منظورم پرزيدنت لالاباي فقيد كه روحش حامي فارتلند است نبود … من دارم درباره ي … درباره ي … رييس جمهوري دوست داشتني مان پرزيدنت لالاباي كه عمرش دراز باد صحبت مي كنم .

- انگار داري حقيقت را مي گويي !

- بله باور كنيد حقيقت را مي گويم .

- ادامه بده .

- تا ايشان را ديدم فهميدم پرزيدنت لالاباي هستند … بي درنگ روي پا هاي شان افتادم و التماس كردم كوتاهي من را ببخشند و سرورم نيز با بزرگواري ويژه ي خودشان از گناه من گذشتند و براي اين كه مرا آگاه كنند كه همه چيز را فراموش كرده اند به شكلي كاملا دوستانه لگدي به … باسنم زدند …

- خلاصه اش كن … بعد چه شد ؟

- اگر فقط اجازه بدهيد چيزي بنوشم … گلويم خيلي خشك شده است … دو روز است كه فرصت نكرده ام آب بنوشم .

- از نظر ما اشكالي ندارد .

پس از اين كه كمي آب نوشيد برايش سيگاري روشن كرديم و از او خواستيم ادامه دهد . وي پك سنگيني به سيگار زد و گفت : در همان لحظه چشمم به گري آنكل افتاد …

- آقاي گري آنكل !

- حتما … حتما … چشمم به آقاي گري آنكل افتاد كه داشت گوشه اي را جارو مي كرد … ايشان را صدا زدم و خواهش كردم بر من منت بگذارند و سوسك ها را نابود كنند اما ايشان فرمودند كه سوسكي وجود ندارد … من هم براي اين كه به ايشان ثابت كنم امكان ندارد پرزيدنت لالاباي اشتباه كرده باشند گوش نازنين آن كارگر وظيفه شناس را در دست گرفتم و با هم به راه افتاديم … همان گونه كه اطمينان داشتم حق با پرزيدنت لالاباي بود زيرا هنوز سه ساعت نگذشته بود كه جلوي در خانه ي خود آقاي گري آنكل … يك … يك … سوسك متشخص و زيبا را مشاهده كرديم … جناب گري آنكل كه به شدت به رگ غيرت شان بر خورده بود با يك تكان گوش خود را از دست من آزاد كرد و با جارو آن سوسك محترم را دنبال كرد .

- بعد چه شد ؟

- راستش را بخواهيد نمي دانم چون همان طور كه مي دانيد همه ي ما مشغول آماده سازي شهر براي جشن هاي پيروزي بوديم .

ديگر حرفي براي شنيدن نمانده بود و قصد داشتيم F.F.N.P 49 را ترك كنيم كه او صداي مان زد و التماس كرد سلام او را به پرزيدنت لالاباي شلغم و دادگستر برسانيم و مراتب گه خوردن او را به پرزيدنتِ خورشيد نشان ابلاغ نماييم .

سري تكان داده ، بيرون آمديم .

 

***

 

در فارتلند ، درِ كلبه ي رييس جمهوري به روي همه باز است و برعكس آن چه كه در بسياري از كشورهاي جهان ديده مي شود كلبه ي رياست جمهوري حتا براي نمونه يك نگهبان هم ندارد و از بازرسي - چه بيروني و چه دروني - نيز خبري نيست . در اين مكان چنان فضاي گرم و دوستانه اي حكم فرما است كه ما لختِ مادرزاد به حضور جناب رييس جمهوري رسيديم و ترجيح داديم از بردن نوشت افزار هم خودداري كنيم زيرا مي دانستيم بعدا مي توانيم نوار گفتگوي مان را از رييس دفتر كلبه ي رياست جمهوري دريافت نماييم .

پسر عموي ملت با ديدن ما لبخندي زده ، فرمودند : آيا مي دانيد فرماني كه فردا صادر خواهم كرد در چه زمينه اي است ؟

- خير قربان .

- از آغاز ماه آينده هر شهروند فارتلندي بايد دست كم روزي هشت بار و هر بار به مدت پانزده دقيقه به توالت برود … مي دانيد چرا ؟

- عالي جناب هرگز لازم نيست كسي از دلايل صدور فرمان هاي شما آگاه شود .

- درست است ولي من اين را به طور خصوصي و فقط به شما مي گويم .

- اين نهايت بزرگواري شما است .

- امروز صبح كه به توالت رفته بودم مانند روزهاي پيش موفق به كشف يك اصل علمي ديگر شدم *… حالا شما حساب كنيد اگر فقط يك در صد از مردم بتوانند همچون من به چنين كشف هايي نايل شوند چه مي شود !

- ولي قربان آنها فقط مردم هستند نه بيشتر …

- مي دانم اما بايد به آنها هم فرصت داد … راستي اين كار تحقيق شما به كجا كشيد … هنوز تمام نشده است؟!

- به زودي تمام خواهد شد … فقط اگر اجازه بدهيد چند پرسش وجود دارد كه تنها شما مي توانيد به آنها پاسخ دهيد زيرا شما نيز مانند برادر فقيدتان قهرمان اين جنگ هستيد و …

- پرسش ؟!

- قربان براي اين تحقيق به ديدگاه هاي پر بار شما نياز داريم .

پرزيدنت لالاباي كمي انديشيدند سپس فرمودند : ” به اتاق گفتگو مي رويم ” … به عنوان نخستين پرسش از ايشان پرسيديم : جناب آقاي رييس جمهور … آيا شما از سوسك ها تنفر داريد ؟

- … *

ما هم مي دانيم كه شما سوسك ها را به اندازه ي مردم فارتلند دوست داريد ولي چه شد كه آن روز دستور كشتن سوسك ها را داديد ؟

-  …

-  آيا او واقعا اين گستاخي را كرد كه زير پاي شما له شود و كفش تان را آلوده سازد … پس اين بادي-گاردها كدام گوري بودند ؟!

-  …

- بايد دستور مي داديد همه ي آنها را به گلوله ببندند … بايد …

- …

- اين قلب نازك شما … اين قلب نازك شما …

- …

- قربان از شما بعيد است كه به خاطر او اشك بريزيد … ما هم اعتقاد داريم اگر او را ديده بوديد پاي تان را روي او نمي گذاشتيد … لابد به مساله اي بسيار مهم مي انديشيده ايد .

- …

- پس حتما كسي قلب شما را آزرده بوده است … يكي از همين خاين ها …

- …

- آقاي رييس جمهور دست كم يك اسم به ما بدهيد .

- …

- مهم نيست … هر اسمي كه شما دوست داشته باشيد … و يا نداشته باشيد … فقط يك اسم به ما بدهيد … مي دانيد كه براي اين تحقيق ضروري است … در غير اين صورت تا زمان مورد نظر آماده نخواهد شد و ما شرمنده ي شما مي شويم .

- …

- چشم قربان … البته قربان … مطمئن باشيد قربان .

- …

- چطور است از روي كتابچه ي راهنماي تلفن انتخاب كنيم ؟

- …

- نه قربان … لازم نيست شما زحمت بكشيد … ما خودمان بعدا اين كار را انجام خواهيم داد .

از چهره ي جناب رييس جمهوري فهميديم كه تئوري جديدي به مغز گرانبهاي ايشان خطور كرده است و براي اثبات آن بايد به توالت تشريف ببرند اما به دليل نجابت ذاتي شان خجالت مي كشند عذر ما را بخواهند به همين دليل از ايشان اجازه ي مرخصي خواستيم و با گفتن ” زنده باد لالاباي … پاينده باد فارتلندِ لالاباي ” از اتاق گفتگو بيرون آمديم و به سالن پوشيدن لباس ها كه درست رو به روي كلبه رياست جمهوري ، در خيابان فوربيدن[34] واقع شده است ، مراجعه كرديم .

 

***

 

 

در بازگشت به دفتر متوجه شديم كتابچه ي راهنماي تلفني كه در اختيار داريم متعلق به پيش از تغيير شماره ها است و چون سرعت يكي از اصول هر تحقيق به شمار مي آيد مجبور شديم از مركز اطلاعات تلفن وري نيو فارت سيتي ياري بگيريم . براي اين كار با شماره تلفن    ab Cotg 359 ( 8 Sin ∫ abx² + x ) · 0 ] = 0 ]   تماس گرفتيم و از كارمند آنجا خواستيم به شكل اتفاقي يك شماره تلفن در اختيار ما بگذارد ؛ او نيز لطف كرد و با استفاده از كامپيوترهاي پيشرفته ي وزارت تلفن و انرژي دهان ، در مدت بسيار كوتاهي شماره اي را به ما داد . با گرفتن شماره ي مذكور ، مرد جواني - آن گونه  كه از صدايش به نظر مي رسيد  -  گوشي را برداشت : الو …

 

يك محقق اگر به كارش وارد باشد مي داند در چنين مواردي چگونه بايد اعتماد طرف مقابل را جلب كند ، پس به او گفتيم : ” مردك آشغال چرا زودتر گوشي را بر نداشتي ؟ ” او گفت : چرا فحش مي دهيد … اصلا شما كي هستيد ؟!

- فحش مي ديم چون دوست داريم فحش بديم … لياقت تو همينه … اصلا به تو چه كه ما كي هستيم … نكنه دوست داري سر از جايي در بياري كه خاين هاي حرومزاده اي مثل تو رو اونجا نگه مي دارن ؟

او همانند هر فارتلندي باهوش ديگري بي درنگ تسليم شد و ما نيز از اين كه بلوف مان گرفته است به خود باليديم : حالا كه فهميدي بگو روز پيش از آغاز جنگ كجا بودي و چه غلطي مي كردي .

- من سرباز بودم قربان … همه ي ما در حال آماده باش بوديم قربان .

- به ما دروغ نگو .

- حتما كساني كه به شما گزارش داده اند با من دشمني داشته اند … من به شرافتم قسم مي خورم كه آن روز در پادگان بودم … اگر به سوابق من در پرونده ها نگاه كنيد مي بينيد هرگز خطايي از من سر نزده است و هميشه …

- شاهدي داري كه تاييد كند تمام مدت داخل پادگان بوده اي ؟

- البته قربان … من در دوران سربازي بيسيم چي ژنرال [ ... ] * بودم و ايشان من را مي شناسند … ژنرال [ ... ] مي توانند گواهي دهند من تمام آن روز مشغول بيل زدن باغچه ي جلوي خانه شان بوده ام .

- ما با ژنرال [ ... ]  حرف مي زنيم اگر حرف تو را تاييد كرد كه هيچ … ولي اگر … ولي اگر …

- مطمئن باشيد قربان .

ديگر زماني رسيده بود كه بايد لحن صحبت كردن مان را عوض مي كرديم زيرا براي مان روشن بود اگر باز هم بدين گونه ادامه دهيم آن جوان از ترس خواهد مرد : پسر جان به نظر مي رسد تو آدم بدي نباشي … ما تحقيق مي كنيم راست گفته اي يا نه … اگر تا يك ساعت ديگر از ما خبري نشد نشانه ي اين است كه حرف هاي تو تاييد شده است و مشكلي نداري … در اين مدت از خانه بيرون نرو و منتظر باش … و به ياد داشته باش تو اكنون در محاصره هستي .

- متشكرم قربان … مطمئن باشيد حرف هاي من تاييد مي شود … تمام خانواده ي ما عضو حزب پان فارتلنديسم [35] هستند و به پرزيدنت لالاباي عشق مي ورزند … خانواده ي من اين افتخار را دارد كه يكي از صد خانواده اي است كه تمام سرود ملي را از حفظ است … اگر باور نمي كنيد آن را مي خوانم …

تا خواستيم دوباره تهديدش كنيم او خواندن سرود را آغاز كرد و ما به احترام سرود ملي از جا برخاسته ، سكوت كرديم * … با پايان يافتن سرود ، دوباره ناسزايي نثارش كرديم و گوشي را گذاشتيم .

 

***

 

در فارتلند يك ارتشي اجازه ندارد با مردم صحبت كند ؛ ولي ما دو شانس براي گفتگو با ژنرال [ ... ] داشتيم : نخست اين كه با او دوست بوديم و از آن مهم تر اين كه ما “مردم ” نبوديم . با چنين پشت گرمي اي براي ديدن وي به پادگان شارك [36] رفتيم و يك دژبان ما را به قسمت خانه هاي سازماني راهنمايي نمود . ژنرال با ديدن ما لبخندي زد و گفت : خيلي دير كرديد … يك ساعت است كه منتظر شما هستم .

- عجب … مگر مي دانستيد مي خواهيم به ديدن شما بياييم ؟!

او در حالي كه صورتش را براي روبوسي جلو مي آورد گفت : آره … بر و بچه هاي قسمت شنود خبرش را به من داده بودند … از دست شما هم خيلي عصباني بودند … نبايد روش هاي آن ها را به كار مي برديد … شانس آورديد كه …

- نه … شانس نياورديم … دستور مستقيم پرزيدنت لالاباي را اجرا كرديم .

- پس اين طور … من تعجب كردم كه چطور بلايي سرتان نيامده است !

- حتا اگر بلايي هم سرمان مي آمد مهم نبود چون خودمان را در راه آرمان هاي پرزيدنت لالاباي فدا كرده بوديم … و اين اجازه را هم داشتيم … مطابق اصل سي و سوم قانون اساسي * .

- آنها هم مي توانستند مطابق اصول سه و چهار رفتار كنند .

- با اين كار اصول ده و شانزده را زير پا مي گذاشتند … به هر حال ما به اينجا نيامده ايم كه درباره ي قانون اساسي بحث كنيم … بچه هاي شنود علت آمدن ما را به شما گفته اند ؟

- نه … فرصت نشد … سرشان خيلي شلوغ است … گويا قرار است رييس جمهور پافيستان براي يك ديدار دو روزه به فارتلند بيايد … خب … با من چكار داشتيد ؟

- مربوط به S.E.W. است … ما مي خواهيم بدانيم …

ژنرال [ ...] حرف ما را قطع كرد و گفت : ” درست است كه با هم دوست هستيم اما اين دليل نمي شود كه شما از من سوء استفاده كنيد و خيلي چيزها را به خطر بياندازيد … من وظيفه دارم معرفي نامه هاي تان را ببينم . “  از ويژگي هاي يك محقق شلغم ، قدرت پيش بيني او است ؛ همان چيزي كه ما كاملا به آن مسلح بوديم . ژنرال وقتي معرفي نامه هاي ما را - كه به امضاي ارتشبدِ وظيفه * ، سرور-بانو  ومپ لالاباي [37] ، فرمانده ي پاراگون - رسيده بود مشاهده كرد دوباره لبخند زد : من آماده ام …

- يك روز قبل از اين كه جنگ آغاز شود اينجا چه خبر بود ؟

- مطابق دستور همه ي ما در آماده باش قورباغه بوديم .

- قورباغه ؟!

- آماده باش بر سه نوع است … پلنگ … شغال … و قورباغه … آماده باش قورباغه همان آماده باش رزمي است و دو تاي ديگر فقط جنبه ي تمريني دارند .

- به نظر مي رسد به ما راست گفته است .

- كي ؟

- همان كسي كه تلفني با او صحبت كرديم … انگار بيسيم چي شما بوده است .

- من بيسيم چي هاي زيادي داشته ام .

- بگذريم … آن روز ديگر چه اتفاقي افتاد ؟

- اين ماجرا مال خيلي وقت پيش است و درست به ياد نمي آورم … اگر مساله خيلي مهم است بروم دفترچه خاطراتم را بياورم در غير اين صورت يك جواب الكي بدهم .

- كاملا مهم است … بي دليل كه اينجا نيامده ايم !

ژنرال [... ] از جا برخاست و به اتاق مجاور رفت و كمي بعد با دفترچه خاطراتش بازگشت . در مدتي كه چاي مي نوشيديم او درون دفترچه اش به دنبال يادداشت هاي روز قبل از جنگ مي گشت و بالاخره آن صفحه را پيدا كرد : نه … هنوز حافظه ام درست كار مي كند … همان گونه كه گفتم آن روز مهمان داشتم … پروفسور پداگوگوس [38] رييس دانشكده سلاح هاي اتمي و مشاور سازمان تحقيقات هسته اي … او براي بازديد به اينجا آمده بود و مدتي به شكل خصوصي با هم صحبت كرديم … ظهر كه از اينجا رفت ناهار خوردم و كمي خوابيدم … بعد به يك مهماني … عجب … من آن شب مهمان شما بودم !

- نه … مهماني ما را فراموش كن … قبل از مهماني چه كساني را ديديد يا با چه كساني صحبت كرديد ؟

- هيچ كس … چون تا ساعت شش خواب بودم بعد هم به مهماني شما آمدم .

- حتما راننده تان را ديديد …

- به راننده ها اعتماد ندارم …  خودم مي رانم .

- يعني غير از پروفسور پداگوگوس كس ديگري را نديديد ؟

- در دفترچه ام كه چيزي ننوشته ام .

- نامه … پيغام … تلفن … هيچ چيز ؟

- نه … آن روز تمام وقتم را با پروفسور گذراندم … سپرده بودم كسي مزاحم نشود .

- اين پروفسور كه مي گوييد … خارجي است ؟

- از اسمش كه اين گونه بر مي آيد .

- چگونه آدمي است ؟

- نه … فكرش را هم نكنيد … هيچ وصله اي به او نمي چسبد … پرزيدنت لالاباي فقيد خودش او را آورده بود و پرزيدنت لالاباي نازنين هم به شدت به او علاقه مند است .

- حتا اگر …

- حتا اگر …

- …

- …

- راستي چرا به بيسيم چي تان گفته بوديد باغچه را بيل بزند … مگر قحطي سرباز آمده بود ؟!

- آره يادم آمد … من آن روز بيسيم چي را هم ديدم … حتما كار خودش است .

- چي ؟!

- لابد اتفاقي افتاده است ديگر …

- نه … خيال تان راحت باشد … خب … چه چيز باعث شد از او بخواهيد باغچه را بيل بزند ؟

- پروفسور گفت بهتر است به جاي چمن و گل درون باغچه كاكتوس كاشته شود … من هم چون كسي را در آن نزديكي نديدم به بيسيم چي … بيسيم چي عزيزم دستور د